تبليغاتX
عاشق تنها






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



ناداوری

 

بالاخره بعدازمدت ها یه مطلب جدید میزارم واون هم خلاصه ی ماجرای مسابقات کشوری ارومیه.

۲۱شهریور به همراه دوست خوبم میثم به اهواز رفتم و من یه شیطونی کردم . ماجرا ازاین قرار بود که بچه ها گفتند هیچکی نمی تونه غذای معاون هلال احمرخوزستان رو بدزده و من مثل همیشه وارد ماجراجویی شدم و سرتون روبه دردنیارم خلاصه بایه نقشه غذایش را آوردم   .                                 یه روزبعد با تیم کامل ازمنتخبان استان خوزستان به ارومیه واردوگاه معلم رفتیم ودر آنجاهم به مناطقی ازجمله دریاچه وپل شهیدکلانتری و بازارتاناکارو و... رفتیم.

موقعی که نویت مسابقه من رسید بودن استرس یکی ازآیتم ها که احیای قلبی ریوی بود را انجام دادم وبعد یواشکی نگاه امتیازم کردم ودیدم اون بزغاله به من خیلی کم داده. آخه به خدا من که درست انجام دادم بعدش پیش اون داور رفتم و حرف قانع کننده ای برای من نزد ومن هم بقیه ی مراحل را کامل انجام دادم ولی مقام نیاوردم.ولی درمجموع تیم خوزستان درکشوراول شدو بچه ها گل کاشتند.

من شنیدم که میگن چوب خدا صدانداره پس خداجون به اون داور نشون بده وبهش بگو که چرا حق من روخورده.

من از همین حالا به شماقول میدم که سال دیگه مقام بیارم واقعا ازتون معذرت میخوام که مقام نیاوردم    

 

ودرآخرخیلی خوشحالم که انصاری فرد برکنار شد وکاشانی اومد و باروحیه ی خوبی که گرفتند باید بریم به سمت قهرمانی به قول کاشانی با کسر۸امتیاز.


نويسنده: محمد مورخ: چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 در ساعت: 18:28
|+|



دوستی وعشق

www.cloobmusic.com تصاویر عاشقانه

روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

                         دوستی گفت:

    من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

         من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ.

 

مسابقات هلال احمر رشته امداد وکمک های اولیه در خوزستان اول شدو۱۹مردادماه هم دراستان آذزبایجان مسابقات کشوری امداد وکمک های اولیه است. ازتون میخوام که برام دعا کنید تا توی کشورهم مقام بیارم.

سری اول عکسهای عاشقانه

 


نويسنده: محمد مورخ: جمعه پنجم تیر 1388 در ساعت: 17:11
|+|



بدترین خاطره زندگی

 

نمی دونم چرا این قضیه باید برای من پیش بیاد که حالا دختردایی من وخانواده اش که خونه ی اونها تواصفهان است نسبت به من بدگمان بشن.

موضوع ازاین قرار است که حدودا دوهفته ی پیش یه دختری به من زنگ زد و گفت من تومدرسه ی شاهد هستم و پنج تا شماره با اسمشون به من داد وبهم گفت که من باهاشون مشکل دارم و باید این ها روسرکار بزاری ، من هم قبول نکرم. اون دختره ی بی انصاف شب تا صبح به من زنگ میزد ، یه شب اینقدر بهم زنگ زد که اون شب خواب ازسرم پرید ساعت شش صبح خوابم برد وزنگ اول که امتحان داشتم خواب موندم. وقتی به مدرسه رفتم فهمیدم که معلم برای من صفر گذاشته است. بعدش دیگه قادر به فکر کردن نبودم گفتم حالا که این دختره دست بردار نیست بزار یه چند روزی این دخترا رو بزارم سرکار وبعدش قضیه رو به همشون میگم و ازشون معذرت خواهی میکنم.

خلاصه به همشون پیام دادم و گذاشتمشون سرکار.من اگه میدونستم دخترداییم تو اون کلاسه که هیچ موقع زنگ نمیزدم. ازشانس نداشته ی من دخترداییم توی همون کلاس بود وقضیه رو دیروز از زبان اون پنج تا همکلاسیش فهمید ومتوجه شد که من مزاحمشون شدم. بعدش هم با عصبانیت وبدون اینکه فکر کند رفت به پدر ومادرش گفت و آبروی من روبرد . من هم هرچی برای دوستاش توضیح دادم دیگه فایده ای نداشت کار از کار گذشته بود. امروز بعدازظهر برای دخترداییم پیام دادم وداشتم براش توضیح میدادم که حرفمون شد و هرچی تونستیم به همدیگر توهین   کردیم و به قول معروف میونمون شکرآب شد.

آخه خدا جون چرا اینطوری شد من که تا حالا توعمرم به هیچ دختری توهین نکردم امروز هرچی تونستم به دخترداییم گفتم. دارم دیوونه میشم به خدا ازدیشب تا حالا ۱۲عدد قرص آرام کننده خوردم. امروز هم بعداز این که زنگ اول امتحان ریاضی دادم حالم خوب نبود وازمدرسه فرار کردم. آخه چرا این بلا باید سرمن بیاید. به خدا من که قصد بدی نداشتم که حالا اینطوری دخترداییم ازمن بدش بیاد. دیگه نمیدونم چیکار کنم از دیروز بعدازظهر تا حالا فقط دوساعت خوابیدم واصلا غذا نخوردم و هرموقع به این موضوع فکرمیکنم اشک تو چشمام جمع میشه.     خداجون یعنی میشه دوباره اون شخصیت قبلی خودم رو توی خانواده ی دایی ومخصوصا دختردایی از نو بازسازی کنم. آخه خانم.... من که نمی خواستم شما را ناراحت کنم ازتون به خاطراین مسئله عذرخواهی می کنم عزیزم شما میتونستید عجولانه تصمیم نگیرید واین موضوع رو خودمون حل کنیم.

ازشما دوستای خوب خواهش میکنم من رو راهنمایی کنید وبگید چیکار کنم تا همه چیزبین من ودخترداییم مثل روزهای گذشته بشه. 


نويسنده: محمد مورخ: چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 در ساعت: 19:46
|+|



تنهایی وتنهایی

 

 

این شب ها

 

چشم های من خسته است

 

گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است....

با اینکه می دانم تو دیگر مرا فراموش کرده ای!!

.............................

سنگ را بر میدارم شیشه اتوبوس را میشکنم

 

میگویم نگه دارید پیاده میشوم


فریاد میزند : اینجا ایستگاه نداریم


مرا ده ایستگاه دورتر از ارزوهایم پیاده میکند


نويسنده: محمد مورخ: چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 در ساعت: 22:16
|+|



عشق

 

عشق شوق مرگ فاخته ایست برای رسیدن به دل باخته اش

التماس درختیست به آب جوی

عشق لذت نهان است انشای تن و روان است

زبان چشم است دیوانگی عقل است

رسوایی قلب است تن به تن جنگ است

آماده گوش به زنگ است

خیلی زرنگ است

عشق جرعت و دیوانگیست جنگ سرد است

و 

دگر هیچ


نويسنده: محمد مورخ: شنبه نهم شهریور 1387 در ساعت: 20:15
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod